دکتر ناصر معصومی دوست و همکار

مرحوم، زنده یاد، دکتر سید مهدی فخرایی، جامع صفات و خصائص اخلاقی و شایستگی های علمی و فناوری بود. ایشان جایگاه علمی والایی داشت و آنچه را که می دانست به درستی فهمیده بود، و توان و فهم فناوری وی خیلی فراتر از آن بود که به ظاهر از دست توانای وی تجلی عملی نموده بود. دکتر فخرایی، دقیق و خدایی می دید، عمیق و الهی می اندیشید، راست می گفت و صادق بود. در صفا و صمیمیت، کم نظیر بود. صداقت و پاکی دل، از لسان و عمل او هویدا و آشکار بود. استقلال فکری داشت و جز به باور های دینی و الهی بر چیزی تکیه نداشت. در اطاعت از امر ولایت اندیشمند، محکم، و استوار بود. دکتر فخرایی فرزند انقلاب و امام راحل بود. او حضور در دفاع مقدس را با عمل و عقیده درک کرده بود. اندیشه هایش خدایی گشته و پاره تن عشقش را در کنار شمیم دلاویز شهیدان دفاع مقدس جاگذاشته بود. او روح خدایی داشت و خدایی می اندیشید. صفا در نگاهش اوج می زد. تفکراتش تا عمق باورهایش نفوذ می کرد و از این سبب بود که کلامش قوی و قولش ثابت و گامهایش محکم بود. سید مهدی دوست صدیق و باوفا بود. در مشورتش نور خدایی تا اعماق دل نفوذ می کرد، کلامش دلنشین، و نگاهش تیز، نورانیتش پیامبری، و چهره اش از زیبایی یوسف سهمی داشت. سید مهدی استاد علم بلکه استاد اخلاق و عمل و خدمت بود. هیچ وقت از پای نیافتاد، او با صبر بیماری پاسخ و با ارتحالش دعوت معشوقه اش را لبیک گفت. سید مهدی آقا بود آقا در مهر و محبت و عاطفه بود. بر زمین تیز می رفت و گامهایش را استوار بر آن می نهاد همانگونه که در فکر و اندیشه می کرد. همانگونه که در وفا و سلامت و صداقت دل بود. سید مهدی، فرزند فاطمه (س) بود، فرزند دخت نبی اکرم (ص)، فرزند صلاله پاک پیامبر، فرزند عشق و رشادت، فرزند هم پیمان علی، فرزند حسین خون خدا، فرزند روح خدا، فرزند قنداق بهشتی بر دست ملائک در آسمانها جایی که عطرش همه خلقت رایحه ای دلبخش داده بود. سید مهدی دوست خوبی بود، نیکو روی، خنده ای ملیح و پر مهر چهره اش داشت، بر وفای این دنیا می خندید، و از بی فایی آن خوب خبر داشت، خنده اش بر لب هزار معنا داشت نه یکی، هم خنده اش پیامبری بود، هم جلوه عاطفه و عشق بود، هم از بی وفایی عجوزه پیر خبر می داد. شبی که نزدش بود، آرام بود، وقتی چیزی می خواست در خواسته اش باور و صمیمیش تا عمق دل می نشست. کنار او بودن برایم، دنیایی از آرامش و تطهیر جسم و جان بود. سید مهدی هم سفر ما در نجف اشرف و کربلای معلی بود. در وادی السلام کنار ما بود، با هم قدم زدیم، با هم گفتگو کردیم، باهم آن دوردست ها را تماشا کردیم، آن افق هایی که بر زبان خاموش خواهند بود و گوش ها بر آن شنوا نخواهند بود. آری سید مهدی کنار من بود، با هم دست بر قبر مطهر آیت الله سید علی آقا قاضی نهادیم، در مسیر مبلغی داد، تا آب میوه و بستنی برای همراهان بخرم. خدایا شاهد باش که در حرم امیر المومنین (ع) باهم بودیم، در کنار ضریح حضرت ابوالفضل و کنار قبر سید الشهدا با هم بودیم، در اتوبوس با هم بودیم، اینها گفتم تا او هم مثل اجلادش شفیع ما باشد. سید مهدی اگر برای دانشجویانش پدر بود، برای دوستانش هم برادری صادق و با وفا بود. اگر استاد علم بود، معلم اخلاق هم بود. سید مهدی یادگار دوستان شهیدش در دفاع مقدس بود، هر چه می گفت، هر چه می کرد، پیام آن ها را می رساند، او پیام آور خون شهدا بود، او پیرو امام راحل و رهبری بود، او عامل به دین و شریعت بود، او نماد استاد دانشگاه اسلامی بود، او جوشش غیرت علمی و دینی بود. ظهور غیرت علمیش توان علمی و فناوریش بود، ظهورغیرت دینی اش ولایت مداری، صلابت در باورها و ارزش ها، و مهر پدری بود. سید مهدی حامل پیام انقلاب بود، سید مهدی پای ای از پایه های نظام بود، سید مهدی جان جوانان بود، سید مهدی راز خون شهدا بود، سید مهدی کلام نهان بود، سید مهدی فرزند انبیاء بود، سید مهدی فرزند زمان بود، سید مهدی از آن خدا بود، سید مهدی از صلاله مهتران بود، سید مهدی فارغ از دنیا بود، سید مهدی کشتی نوح بود، سید مهدی نفس عیسی بود. دکتر سید مهدی فخرایی دانشگاه تهران را بسیار دوست داشت، او به دانشگاه تهران افتخار می کرد، دانشگاه تهران دکتر فخرایی را از افتخارات خود می داند و به او می بالد و او را نمونه و سمبل دانشگاه اسلامی می داند. در کانادا که برای تحصیلات آنجا بودم، روزی نزد ما آمدف چند ساعتی با هم قدم می زدیم، فقط از جوانها می گفت، تنها چیزی که یادم هست همین است، خدا را گواه می گیرم که او فقط و فقط از جوانها گفت، این جمله دقیقا یادم هست که او گفت "چاه نفت را باید در مغز این جوانان یافت که با ارزش تر است". دکتر فخرایی از میان ما رفت و نرفت، او کنار ما زیست و نزیست، او با ما انس گرفت و نگرفت، قدر او را دانستیم و ندانستیم، او را شناختیم و نشناختیم. چه گویم، و چگونه گویم، و چرا گویم که نتوانم به خدا، به خدا نتوانم گفت که او که بود. خدایا، تو را گوه می گیرم که خیلی دلم هوای او را کرده، خدایا شاهدی که خون را دل مخفی کرده ام، خدایا می دانی که دیگر طاقت ندارم، می دانی که همه نگاه هایم، کارهایم و گفته هایم ظاهری شده و از قفس تن آزرده ام، خدایا چه کنم که سید مهدی را بسیار دوست داشتم و دارم. خدایا چگونه می توانم او را ببینم، با او کلامی نو کنم بر او شعری بخوانم، نظیر شعری که در آخرین دیدار در منزلش خواندم، می دانم چرا خواندم و ندانستم که چه خواندم و چه قول و قراری با او گذاشتم، در آن شعر از شهدا گفتم، در آن شعر از سفر نجف و کربلا گفتم، از وادی السلام گفتم، آیا می دانستم که چه گفتم و چرا گفتم، آیا چگونه توان داشتم که شعر سفر عشق خواندم، آیا تنم نلرزید، و بیمناک نشد، آیا بر خود نترسیدم که چه شعری می خوانم. ابتدا تردید داشتم، بخوانم، یک بار با منزل بردم و نتوانستم و برگرداندم، بار دیگر بردم و گفتم که از این سفر عشق باید بگویم، از سفر به نجف و کربلا و آخر از وادی السلام. وادی السلام را بسیار دوست دارم، منزل خود را بسیار دوست دارم، و صبر شده ام، دیگر فرصتی ندارم، دیگر طاقتی نمانده است، دیگر اشکهایم را نمی تونم مخفی کنم، دیگر از چهره ام پیدا است که چه پیامی دارم. آری شعر خواندم، در کنار برادرم نشستم. دستش رابوسیدم، دست نور خدا را بوسیدم، برایش شعر خواندم از بهشت وادی السلام گفتم، وادی السلام را بسیار دوست دارم، و برایش کم صبرم. سید مهدی، طاقت ندارم، از خدا صبر می خواهم، ناگفته ها را نمی دانم بگویم یا نگویم، هنوز اذن ندارم، سید مهدی یادت هست که چه جمله ای گفتی و رازش را نگفتی، گفتی که در این مدت (مدت بیماری) همه زندگیم را از ابتدا تا انتها دیدم، دقیق هم دیدم. به ادب نخواستم پیش بروم و بگویم، آقا مهدی برایم بگو راز آنچه را که دیدی، کسی همراهمان بود، پیش خود گفتم که حتما یک روز از آقای مهدی راز آنچه را که دیده بود خواهم پرسید. بار دیگر که به دیدارت شتافتم، و برایت شعر خواندم، آنقدر در راز آن شعر محو بودم که یادم رفت آن راز را از تو بپرسم، به حال خود که بازگشتم، گفتم وای بر من که فرصت از دست دادم. آیا آن راز را به کسی گفته ای که چه دیدی؟ نمی دانم چگونه، اما می خواهم که مرا دست نوازش بر سر بگذاری و از رازهایی که دیدی برایم بگویی، همان گونه که من برایت با بیان شعر رازهایی گفتم. آقای مهدی دوستت دارم، رازهایت را دوست داشتنی هایت را، باورهایت را، ارزشهایت را، اخلاقت را، ولایت مداریت را، جده و جدت را بسیرا دوست دارم. آقای مهدی می گویند که تو در کنار رودخانه ای آرامش گرفته ای، مگر تو آرام نبودی، گفتم که تو را ما شناختیم و نشناختیم. تو خود آرام بودی، نماد آرامش بودی، تو خود رودخانه نه دریایی، اقیانوس عشقی، تو راز و رمز آرامشی، تو از باورهایت از صلاله ات به آرامش رسیده ای. اما نه. تو نا آرام بودی، از این دنیا نارآرام بودی، تو از جفا ها ناآرام بودی، در حفظ و حرمت ارزشها ناآرام بودی، برای دیدار معبودت ناآرام بودی، آری باید در کنار رودخانه آرامش بگیری، در کنار اجدادت آرامش بگیری. این دنیا قرارگاه خوبی نیست، این دنیا قرارگاه باوفایی نیست، و تو ناآرام بودی تا به نور اجدادت دست یابی. ناصر معصومی 19/09/1393