مهندس حامد درستی دانشجو

ترم اول دانشگاه بود و دانشجو در پیچ و تاب پله های ساختمان مهندسی برق و کامپیوتر به دنبال یافتن اطلاعاتی در باره آینده شغلی، هر دری را که می کوبید جواب سربالا می شنید. سرانجام به توصیه یکی از دانشجویان سال بالایی در اتاق دکتر فخرائی را کوبید. این بار داستان به گونه ای دیگر رقم خورد. برخلاف سایر اساتید، دکتر با چهره ای متبسم به گرمی دانشجو را پذیرفت و با بیاناتی دلنشین ضمیر نا آرام دانشجو را آرامشی شگرف بخشید تا مسیر تحصیلی را با قاطعیت بیشتر دنبال کند. و اینگونه بود که از همان آغازین روزهای تحصیلی او را شیفته خود کرد تا نه تنها افتخار شاگردی استاد را در هر سه مقطع تحصیلی داشته باشد، بلکه او را به عنوان الگوی خود انتخاب کند. اکنون او رفته است و دانشجو حسرت سال هایی را که می توانست در حضور دکتر شاگردی کند و درس هایی که می توانست بیاموزد در دل دارد. دکتر پس از عمری تلاش خستگی ناپذیر سرانجام آرام گرفت، اما ... ما ماندیم و یک دنیا دلتنگی، ما ماندیم و یک خلاء بزرگ که هیچگاه پر نخواهد شد، ما ماندیم و یک عمر درد جانکاه نبودنش