مهندس فاطمه کاظمی دانشجو

ای کاش می تونستم بیام شرمنده استادم خیلی کم لطفی می کنم ولی واقعا شرایطش رو ندارم ای کاش مراسم 13 دی بود تنها خاطره ای که همیشه جلوی چشمامه و کنار نمی ره اینکه یک روز قرار بود دکتر از بحثی کوئیز بگیرند کلاس ساعت 8 شروع می شد من تمام شب بیدار بودم صبح یک کمی خوابیدم وقتی بیدار شدم دیر شده بود زمانی که رسیدم ساعت 8:05 دقیقه بود معمولا دکتر سر ساعت 8 کوئیز رو می گرفتن و چون بیش از پنچ دقیقه طول نمی کشید من با نا امیدی تمام رسیدم در کلاس هر چه نگاه کردم استاد تو کلاس نبود بچه ها هم نبودن من نزدیک بود گریه بیافتم که ناگهان صدای استاد رو شنیدم ایشون در کلاس کناری درست روبروی من ایستاده بودند من اجازه گرفتم و رفتم نشستم از کناری پرسیدم کوئیز گرفته شد این سوال رو در حالی که دم به گریه بودم پرسیدم چون شب قبل اون بحث رو خیلی خوب خوانده بودم ناگهان استاد شروع به تعریف ماجرای زندگی کلاغ و عقاب کردند گویا استاد حالت من رو به خوبی فهمیده بودند ایشون گفتند کیفیت زندگی مهمه نه مدت زندگی ایشون گفتند مثل عقاب در اوج و با افتخار زندگی کنید نه مثل کلاغ صد سال زندگی در مرداب. ایشون به ما یاد دادند با حرف شون ، با رفتارشون و با زندگی شون که زندگی باید با عزت نفس باشه هر چند کوتاه باشه بیایم مثل دکتر زندگی کنیم کاری کنیم که در زمان رفتن همه گریان باشند و خودمون خوشحال . مطمئنم دکتر در بهشت جای دارن و ما باید ایشون رو در هر مرحله الگوی زندگی خود قرار بدهیم. روحش شاد شعری از ابیاتی که استاد همیشه می گفتند با کمی تغییر در وصف خودشون چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون نشو// اینجا نه شادی نه نظر بازی بدون شما اصلا خوش نیس ایشون وقتی به بحث فرسودگی ترانزیستورها می رسیدند می گفتند چو پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو // شادی و نظر بازی در اهل شباب خوش تر